یکساله که مثلا وقت نکردم چیز جدیدی آپ کنم!! یک ساله که مخم کپک زده و هیچ تراوش فرهنگی نداشته!!! حتی سفرنامه هامو هم ننوشتم!!! توی این یک سال چقدر اتفاق افتاد ... چقدر همه چیز تغییر کرد.... چقدر خودم عوض شدم!! چقدر در سال گذشته مشکی پوشیدم!!! چقدر از رنگدونه بودن فاصله گرفتم!!! چقدر گفتم چقدر! ......
میشه گفت نوشتن بلاگ هم مثل یه تب میمونه یه جور تب که وقتی زندگیت تقریبا یکنواخته دچارش میشی! همچین که گرفتاری هات کمی بیشتر میشه دیگه بلاگ ملاگ رو فرامووووش میکنی و من یکساله که دویدم و هزار تب گرفتم به جز تب بلاگ نویسی!
سال 90 سال پر اتفاقی بود بیشتر دوستای صمیمی و همسفرهای قدیمی ازدواج کردن البته این شامل ما هم شد، چهره زندگیمون تغییر کرد و تجربیات زندگی مجردی جاشو به تجربه هایی نویی داد! تجربه های 2تا بودن به صورت رسمی و تفاوتش با دنیای مجردی مثل سختی حل معادله دو مجهولی نسبت به تک مجهولیه!! ( آخ اینوگقتم یادم به ریاضی افتاد ... دلم برای حل کردن معادله های ریاضی هم حتی تنگ شده)
دوست دارم بیشتر در مورد تجربیات نو از زندگی متاهلی خودم و بقیه بگم ولی یه بدی داره اونم اینه که دیگه اختیار چاردونگ دست خودم نیست! وقتی از یه رابطه حرف بزنی باید به تک تک حرفات فکر کنی!!! و این یکی از همون سختی هایه معادله دو مجهولیه .....
بگذریم به هر حال دم عید بود گفتیم یه خونه تکانی بکنیم!!! امیدوارم دریای زندگیم یه کم آروم بگیره که خیال شبانه ام بشه آپ کردن مطلب جدید! یا اونقدر قوی بشم که تکون تکون های زیاد دستمو خط نزنه :)
از حسین و بقیه بچه ها هم ممنونم که امشب به ما کلی انرژی مثبت دادن
امروز یه احساس عجیب داشتم. یه احساس که باعث شد دوباره دست به قلم بشم. یه احساس که خیلی بی جان شده بود و یه اتفاق مسخره باعث شد دوباره در من زنده بشه. یه حال خوب که بعد از دیدن مهر تایید خداوند بر انتخابم احساسش کردم. احساس عشق، احساس عاشق بودن.
می دونی! این روزا، روزهای تولد تو هست ولی انگار اینقدر با تو یکی شدم که خدا هم به جای اینکه به تو کادو بده، پیشا پیش هدیه اش رو به من داد. مدتی بود که کمی دودل شده بودم، دو دل از اینکه آیا تو انتخاب درستی بودی؟! یا اینکه واقعا تو اینقدر خوب هستی که لیاقت عشق منو داشته باشی؟! راستش دوست ندارم که فکر کنم چرا دو دل شده بودم؟!! اما الان اصلا از دو دل بودنم پشیمون نیستم چون اینطوری تونستم لذت ناشی از حس اطمینان به عشق تو رو در رگ و پوستم حس کنم.
حتما می پرسی حالا چی شده که اینقدر از عشقم به تو مطمئن شدم و اینقدر دارم بهش افتخار می کنم؟! خوب باید بگم دلیلش شاید به نظر ساده و مسخره بیاد ولی برای من یک نشانه بود از کائنات.
وقتی دیدم چقدر تو مهربون هستی و قلب پاکی داری، اینقدر زلال که نمی تونه سیاهی قلب های به ظاهر دوستانش رو ببینه. اینقدر ساده هستی که پیچیده گی آدم ها و معانی و مفاهیم رفتارهای پرحیله اشون رو درک نمیکنه. و اینقدر یک رنگ و مهربون که باورش نمیشه دوستانش از یک رنگیش سوء استفاده کنند و دستش بندازند. یا اینکه بخواهند زهر مانده در وجودشون رو اینطوری توی قلب بی آلایش تو خالی کنند.
والبته همه این مقایسه ها وقتی معنی پیدا می کرد که یک طرف تو بودی با اون قلب پاک و روح معصومت و در طرف دیگر به ظاهر دوستانی که گاها با رفتار و طرز تفکرشون باعث می شدند که من نسبت به نثار عشقم به تو دو دل بشم!! و امروز خوشحالم که ابرها کنار رفتند و چهره واقعی خورشید و روشنایی خودش رو به من نشون داد. پس منم به میمنت این اتفاق خوب، پرده های قلبم رو کنار می زنم تا همه دنیا بتونند جایگاه واقعی تو رو در قلب من ببینند. و با تمام وجودم فریاد میزنم که عاشق صداقت و پاکی و صفای وجود ساده و بی آلایش تو هستم.
عزیزم از صمیم قلب تولدت رو بهت تبریک میگم و از خداوند به خاطر خلقت موجود پاک و زلالی مثل تو سپاسگزارم. امسال میخوام شش دانگ قلبم رو بهت هدیه بدم و فکر میکنم این هدیه بتونه مرهم تمام زخم هایی باشه که این روزها به قلبت وارد شده.
وقتی قدم زنان طول یکی از اون خیابون های مخصوص رو طی می کردی، هزارتا احساس به سراغت میومد. حس کنجکاوی، وقتی لیست برنامه های هنرمندان نمایش پوسی رو میدیدی و می خوندی که اونا قراره چه کارهایی انجام بدند؛ از باد کردن بادکنک و کشیدن سیگار گرفته تا پرتاب دارت و هزارتا پدیده جالب فیزیولوژیکی دیگه!!!! حس ترس، وقتی یکی از اون دلبرهای قد بلند تایلندی رو با هفت قلم آرایش و دلبری می دیدی و وقتی نزدیکش میشدی، صدای کلفت مردانه اش رو می شنیدی و حس ترست به شرم تبدیل می شد وقتی با تعجب نگاهش میکردی و اون برای اینکه مطمئنت کنه که اون یه مرده یهو گوشه دامن لنگیش رو میزد کنار!!! حس غم، وقتی می دیدی که برای در آوردن پول زن و مرد به فروش اندام های جنسی شون رو آوردن! حس سرافکندگی، وقنی میدیدی چطور مردهای ایرانی پول این بیچاره ها رو می خورن و بعد معامله دبه می کنند!! حس خفگی از بوی گند، وقتی کنار خیابونا مار و ملخ رو روی آتیش کباب می کردند و هی بهت تارف می دادن! و در کنار همه اینها، یه حس خاص، یه احساس خوب و ارزشمند یه حس که نمیشه به این راحتی ها تجربه اش کرد، حس آزادی، وقتی می تونستی آزادانه به تمام تابوهای زندگیت نگاه کنی، در موردشون حرف بزنی و بحث کنی و یا حتی تجربه شون کنی! و البته یه حس مسخره، وقتی یه حاج آقا و حاج خانوم چادر چاقچوری رو می دیدی که دارن توی واکینگ استریت قدم می زنن! و اونجا بود که به خودت می گفتی این دیگه چه ساندویچی رو با خودش آورده ساندویچ فروشی!!!
من اون روز ناهارم رو تنها خورده بودم. تنهای تنها!
ولی اون خیال عجیبت باعث شد تا شبم رو با خاطره تمام مردهایی که تو زندگیم بودند، صبح کنم!.
تایلند کشوری استوایی با میوه های عجیب و دوست داشتنی، درختهای بلند و جنگل های انبوه، پاساژهایی پر از ایرانی های خرید نکرده، ساحل های تمیز، ماساژ های عالی که خستگی یه سال رو از تنت می فرسته بیرون و مراکز تفریحی نه چندان مدرن اما جالب و سرگرم کننده برای جذب توریست بیشتر. اما آنچه که وزنه اصلی جذب توریست در تایلند به حساب میاد و جو اونجا رو تا حد زیادی مردانه کرده، خیابان های شبانه ای هست که دخترک های نگون بخت تایلندی برای امرار معاش بدن خودشون رو به توریست ها می فروشند. در پشت نگاه اغلب اونا هاله ای از غم میدیدی و در پس نگاه مشتریانشون انبوهی از دریدگی توام با احساس فرار، فرار از روزمرگی کشور های جهان سومی !!
پ ن: ادامه دارد
پ ن: بالاخره بخشی از تایلند نامه رو نوشتم خدا رو شکر روش سال تحویل نشد
پ ن :من یه تیکه از خودم و یه تیکه از قلمم رو یه جایی جا گذاشتم .... اگه خبر داشتی کجاست به منم بگو
آنوشیا گفت: چه گردنبند زیبایی، دستش را به طرفش برد و طره های گردن بند را در دست گرفت.
بوروس برده دار که به دنبال برده های دندان سفید بود او را با خودش برد. طناب دور گردنش را می کشید و می کشید و می کشید.
دیگر جایی نمی توانست برود، در قلاده سگی اش گرفتار شده بود و واق واق می کرد. سوزانا از ترس همسایه های غر غرو قلاده اش را گره دار زده بود.
ناگهان پایش لغزید، طناب دار آن قدر تنگ شد که دیگر نفس نکشید....
جاناتان موهایت را نباف، وقتی بازش میکنی زیباتری
.
.
.
پ ن: نمیدونم چرا فکر کردم شخصیت های این داستان خارجی باید باشند
بعد از گذاشتن ..ون های سوختمون تو تشت و هلو از آب در اومدن آقای وزیر، حالا نوبت به - بردن اون ممه توسط لولو- رسید! خدا به آخرش رحم کنه میترسم ناپرهیزی کنه و جمعه شب هفته دیگه از واجبی فروش محلشون که اسمش ام النسا بوده و شب جمعه هم توکاره صفا دادن به ... اهم بله دیگه .... بیچاره مترجم رو هم تو زحمت بندازه که یه اسم هم وزن p..sy پیدا کنه که حتما حق مطلب ادا بشه!
حالا ما که نفهمیدیم ممه چی بود و لولو کی ... ولی به قول یکی از دوستان حالا که ممه رو لولو برده، چطوری مطالب رو سینه به سینه انتقال میدن!؟!
پ ن: با این وضع برند معروف مادام رو بگو که بر شکسته میشه ....پ ن: لطفا فاصلتو با من تنظیم کن هی خودتو بهم نچسبون وگرنه دوست ندارماااا
پ ن: چه قدر خوبه که فشار کاریم کم شده میتونم مطلب بنویسم نکنه آرامش قبل از طوفان باشه؟؟؟؟!!!!
